زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه صد و ششم

سلام عزیز دل مامان این روزا یه حال خوشی دارم ... یه حس سرخوشی .... این حس به خاطر پررنگ شدن حضور تو تو فکر و خیالمه و شاید تو دلم چهارشنبه شب یه خواب دیدم .... یه خواب با یه حس خیلی خوب ... یه خواب با یه عالمه گریه از سرشوق خواب دیدم من خاله نرگس و پسر گلش اردوان خان رو تو یه بیمارستان دیدم بابای تو بابای اردوان هم اونجا بودن و حسابی با هم دوست شده بودن خاله نرگس میخواست بره پیش دکترش و من هم همراهش رفتم خانوم دکتر منو سونو کرد و بهم گفت یه نی نی 5 هفته ای دارم  .... گفت سالمه و البته دختر هم هست من با تعجب بهش گفتم اولا که هنوز معلوم نیست نی‌نی تو دل من باشه دوما که الان نی‌نی خیلی کوچولوئه برا دیدن جنسیت .. و...
26 بهمن 1392

نامه صد و پنجم

سلام عزیز مامان خیلی وقته باهات حرف نزدم امروز صبح که زیر برف داشتم قدم میزدم بهت فکر میکردم  .... به حرفایی که تو این چند روزه درباره ات زدم ولی با خودت حرف نزدم این ماه خیلی امید داشتم به بودنت    این امید رو بابات هم توی من خیلی تقویت کرد و همینطور شرایط بدنیم اما خب واقعیت اینه که نیستی... حتی پیش خودم فکر میکردم چه خوب میشه که یکی دو ماه دیگه خیلی اتفاقی متوجه بشم که تو هستی و کلی بزرگ شدی و من نفهمیدم ..... چند روز پیش وقتی هنوز شک داشتم به بودن یا نبودنت  بابات برا ماشین جدیدمون ضبط خریده بود.. ضبطی که ال سی دی داشت  وقتی اومد خونه بهش گفتم چرا این کار رو کردی... این ضبط برای اونایی خوبه که ب...
28 دی 1392

نامه صد و چهارم

***گاهی گمان نمی کنی، ولی می شود ******گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود *********گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست ************گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود ***************گاهی گدای گداییی و بخت با تو یار نیست *********************گاهی تمام شهر گدای تو می شود
3 دی 1392

نامه صد و سوم

سلام عزیز مامان دیروز حال مامانت خیلی بد بود علائم جسمی و قلب درد و افکار منفی امونم رو بریده بود دیروز بعد از کار ناهار رفتیم بیرون.. هرچند که حس و حال خوبی نداشتم ولی به بابات نگفتم که ناهار به دلش بچسبه از این میترسیدم که این اخرین ناهار با دلخوشی باشه و از فردا اسیر بیمارستان باشیم بعد از ناهار بهش گفتم باید بریم نوار قلب بگیریم و وضعیت جسمیم رو بهش گفتم ... خیلی ناراحت شد و تو خودش رفت .. دلواپسی رو میشد از نگاش فهمید شب رفتیم پیش دکتر .... اول که کلی خندید بهم که سریع رفتم نوار قلب گرفتم    بعدش هم با یه معاینه ساده و گوشی گذاشتن تشخیصش رو داد گفت مشکل افتادگی دریچه میترال دارم ... کاریش نمیشه کرد... مشکل زیادی ...
26 آذر 1392

نامه صد و دوم

سلام عزیز مامان حال این روزای مامانت زیاد خوب نیست احساس میکنم یه حادثه بد تو راهه .... یه بیماری  .... یه رنج یکی بهم میگفت اینقدر منفی فکر نکن ......  ولی نمیشه . یکی دو روزه که سرگیجه و ضعف دارم چند روز پیش قفسه سینه ام تیر میکشید که گذاشتم به حساب معده از امروز احساس میکنم که کف دست چپم داغ میشه مثل وقتی بی حسی میزنن برا دندون و صورت کم کم داره بی حس میشه شاید قرار ما ندیدن هم باشه و نچشیدن طعم حضورت  نمیشه مقاومتی کرد  ...
25 آذر 1392

نامه صد و یکم

سلام عزیز مامان چهارشنبه گذشته خوابت رو دیدم یه خواب خیلی خوب خواب به دنیا اومدنت خواب شیر دادنت دلم خیلی خواستت خیــــــــــــــــــــلی تا شب تو فکرت بودم عزیز دلم کم کم دارم بی طاقت میشم
17 آذر 1392

نامه صدم

سلام عزیز دلم مامان از این ماه دارم مقدمات اومدنت رو فراهم میکنم داروهای ضد سقطم رو مصرف میکنم به امید بودنت فردا میخوام برم کیش که هم خودم و هم بابات یه حال و هوایی عوض کنیم دلم میخواد تو اومده باشی تو دلم ......... هر چند که اون موقع باید با ترس و لرز برگردم و از کلی تفریحاتش محروم بشم ولی به داشتنت میارزه منتظرم عزیز دلم
8 آذر 1392